تبليغاتX
our magic teacher
our magic teacher

 

 

   تنها نجات یافته کشتی،

 اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات،

 ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید،از تخته پاره ها كلبه ای ساخت

 تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.

 اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید

كه کلبه اش در حال سوختن است  و دودی از آن به آسمان می رود.


 بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:

« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل

 نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

 مرد خسته، و حیران بود.

  نجات دهندگان می گفتند:


 خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 تیر1388 توسط سلحشور نور |

اطلاعات خود را وارد کنید تا

 در سال 2011 توسط ناسا در مریخ قرار بگیرد

اگر خودتون نمیتونید برید

حداقل اسمتون را وارد کنید تا بره

ورود به صفحه ارسال نام

پیشنهاد میکنم اسمتون را هم به فارسی و هم به

انگلیسی وارد کنید ، تا رتبه بره بالا

توجه: چون ترافیک سایتش بالاست کمی ممکنه باز

شدنش سخت باشه و با چند بار امتحان مجدد باز میشه

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 تیر1388 توسط سلحشور نور |
هرگز سخنی بر زبان نیاورید
 
 که از ارزش شما بکاهد.
نوشته شده در تاريخ جمعه 5 تیر1388 توسط سلحشور نور |
بگذارید و بگذرید...

ببینید و دل نبندید....

چشم بیندازید ودل نبازید....

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 تیر1388 توسط سلحشور نور |
امیلی برادری داشت که به شدت مریض بود، روزی پدر امیلی به مادرش گفت که همه دکتر ها از مایکل (برادر امیلی) قطع امید کرده اند و او هم دیگر پولی ندارد که برای بیماری مایک خرج کند و فقط یک معجزه می تواند او را نجات دهد. امیلی که این سخنان را شنیده بود خیلی ناراحت شد برای همین قلک خود را شکست و چند دلار پولی را که پس انداز کرده بود برداشت و به داروخانه رفت تا برای برادرش معجزه بخرد!!!

او به مسئول داروخانه گفت که پدرش گفته که فقط معجزه می تواند برادرش را نجات دهد و بر ای همین او معجزه می خواهد اما مسئول داروخانه به او گفت که ما اینجا معجزه نداریم . امیلی خیلی ناراحت شد و همانجا شروع به گریه کرد . مردی که روی صندلی داروخانه نشسته بود جلو آمد و از امیلی پرسید چرا گریه می کنی. امیلی گفت من می خواهم برای خوب شدن برادرم معجزه بخرم اما به من می گویند ما اینجا معجزه نداریم ، دوباره گریه اش گرفت. مرد گفت خوب حالا تو برای خریدن این معجزه چقدر پول داری ؟امیلی گفت فقط چند دلار. مرد گفت خیلی خوب حالا برویم من باید یک نگاهی به برادر تو بیندازم.

همه چیز خیلی سریع جور شد و دکتر ویلیام براون برادر امیلی را عمل کرد . برادر از مرگ حتمی نجات یافت وقتی پدر امیلی پیش دکتر رفت تا هزینه عمل را بدهد دکتر گفت هزینه این عمل فقط چند دلار بود که دخترتان به من پرداخت کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 تیر1388 توسط سلحشور نور |

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 خرداد1388 توسط سلحشور نور |

Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt...

فکر بد کردن در مورد دیگران آسان است.
رها ساختن آنها از شک و دودلی مشکل است.


Easy is to receive
Difficult is to give

دریافت کردن آسان است.
اهدا کردن مشکل است.


Easy to read this
Difficult to follow

خوندن این متن آسان است .
ولی پیگیری آن مشکل است.


Easy is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings

حفظ دوستی با کلمات آسان است .
حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل است .

منبع: olinda.blogfa

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 خرداد1388 توسط سلحشور نور |
Blog Skin